مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

مهراد من و بابایی

چه شبی بود

شب 18 آذر کیک پختم که بریم خونه مامان اینا برا مهراد جشن سه ماهگی بگیریم.   چه جشنی بود چشمتون روز بد نبینه. آقا مهراد از عصر شروع کرد به گریه اونم چه گریه ای. من و بابایی هر کاری کردیم نتونستیم ارومش کنیم. نه سشوار و نه صدای موتور ماشین چاره ساز نشد . اما بالاخره بابایی راه چاره پیدا کرد.   هود خونه مامان بزرگ کار ساز شد و ما مجبور شدیم روی اجاق گاز برای آقا مهراد لحاف و تشک پهن کنیم و مهراد و بزاریم رو اجاق گاز زیر هود تا خوابش ببره.     ...
22 آذر 1391

مهراد و شنبه بازار

پسرم چند روز پیش رفته بودیم شمال دیدن عمو بابک و عمه ثریا. یه سری هم به شنبه بازار زدیم. ظاهرا خیلی از شنبه بازار خوشت اومده بود با اینکه خوابت می اومد اما به جای خوابیدن فقط بساط ها رو نگاه می کردی.       مهراد و پسر عمه مهدی مهراد و عمو بابک ...
7 آذر 1391

مهراد و دوست جوناش

پسرم  بعد از ساعت دیواری و لوستر خونه مامان بزرگ اینا، عاشق این دو تا عروسک شدی تا اینا رو میبینی شروع می کنی به بازی کردن هی می خندی و حرف می زنی باهاشون.   ...
7 آذر 1391
1